خرید بک لینک
نمی شود این طور. هر روزِ روز را بدوی و بچرخی که جا نمانی و باز هم نرسی و بترسی. و هر شب که خوابت نبرد و خوابت برد و پرید و کابوس شد؛ زانو بغل کنی و آه بکشی و همه خواب باشند.. که بیدار هم اگر بودند چه تفاوت؟ نه تو اهل حرف گفتنی، نه آنها اهل گوش کردن. باید پشت کیبورد ها بازگردیم. باید تن های خسته مان را بچلانیم روی مانیتور؛ حس و حالمان بیرون بزند. شاید احساسات از دست رفته مان را باز پیدا کردیم. برای دنیایی که گوش شنیدن ندارد، باید بنویسیم. بنویسیم.. بنویسم.. برای من که نمی توانم داد بزنم، نمی توانم درد دل کنم، نمی توانم بگویم "دوستت دارم" ، نوشتن تنها راهی ست که می توانم خودم را بروز دهم. حالا بعد از یک سال ننوشتن، یک خورشید و یک کیبورد و یک وبلاگ، چه حرفی دارند برای هم؟ چندین بار قبل، به اینجای نوشته که می رسید، صفحه را می بستم و می رفتم پی زندگیم. اما این بار قصد کردم تمامش کنم. با اینکه مغایر اصل نوشتن است (حرف باید به دل بیاید، کلمه شود و دست، نقشش کند بر کاغذ)؛ من زورکی هم که شده، دل به شک هم که باشم، حتی اگر این خانه دلش با من صاف نباشد، می نشینم همین جا و آنقدر می نویسم، می نویسم،

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 19:55



کاکتوس شده بود و دلش نوازش می خواست


برچسب: حسن یزدانی,حسن یزدانی المپیک ریو,حسن یزدانی و جردن باروز, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 19:55

من بودم، سپهر بود. در کوچه خیابان های پاییز تهران.. بعد از اینکه دور شهر را پیاده گشته بودیم، سر پایینی را برمی گشتیم به سمت اولین لوازم تحریری. کیسه ی تخم مرغ ها و کالباس یک دستم بود، کیسه ی کاغذ و گوشی و شارژر و تمرین های بافت یک دستم. هوا رو به تاریکی می رفت. آبان بود.. یک شب نه چندان خنک. سپهر ژاکتش را درآورده، گوله کرده بود زیر بغلش. تند قدم برمی داشت و سنگ های جلوی پایش را شوت می کرد. زیر لب مدام غر میزد.. _ اینم مغازه. بیا.. + نه. من فقط مغازه ی همیشگی میرم خرید. من بهش خیانت نمی کنم. صدایش آهسته و زیر می شد: اِاااا.. خب خیلی مونده تا اونجا به احمقانه بازیش می خندیدم. _ نخند.. دهنم کف کرده نگاا.. سه ساعت منو راه آوردی.. خسته شدم خب.. تند تند بیا حداقل.. زودتر برسیم. نخند.. دارم جدی میگم و "جدی" گفتنش میان قهقهه ی من گم شد و خودش هم به خنده افتاد. گفته بود "وقتی روسری سر می کنی، خوش اخلاق میشی، می خندی" گفته بودم " نه دیوانه ، تاثیر هوای آزاده" چه می شد کرد؟ آبان بود و روسری سر کرده بودم و هوای حالا کمی خنک، جانم را حال می داد. می رفتیم.. پرسیدم: خب، حالا چیکار کنیم؟ _ بیا بری

برچسب: حداقل حقوق سال 93,حداقل دستمزد سال 93,حداقل حقوق سال 94, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 19:55

امروز پسرجان را دیدم. نگاه کرد و حال نگاهش خوب نبود.




پی عنوان نوشت: یا که بیاید و قرارش بدهد.


برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 19:54

.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 19:54


ما را دیدند.

نشسته بر طغار زندگی، کاسه ی عشق لیسیده..

و هرچه گفتیم " الله وکیلی ما نکردیم.. چه می دانستیم؟ خبر نداشتیم اصلا "

کسی گوش نشد.

گرفتند و داغ زدند و برایمان ابد بریدند.

برچسب: اسیره چت,اسیر,اسیر فروغ فرخزاد, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 19:54

صفحه بندی